تبلیغات
طرح تمدن فردا - تصادف نسبتا تصادفی

جستجو

 

تصادف نسبتا تصادفی

پنجشنبه 13 آذر 1393   05:41 ب.ظ

طبق معمول پس از تناول جوجه کباب با ته دیگ چرب از چلوکبابی جوان می زنم بیرون، به همراه یک «همراه». مقصد، پل آهنگ است. پس از نگاه به چپ، از روی خطوط عابر پیاده نیمی از عرض خیابان 17 شهریور را طی می کنیم و می رسیم به وسط خیابان. سرمان را می چرخانیم به طرف راست. خودروی سمند در چند متری مان take off می کند، راننده، عینک دودی به چشم، چشم در چشم من جلو می آید، چیزی تا «تصادفِ تصادفی» نمانده، در همان کسری از ثانیه صدها بار از خودم می پرسم چرا ترمز نمی کند، فکر می کنم همین قدر فرصت دارم که دست هایم را سپر کنم، می زند به من اما باز هم ترمز نمی کند، ادامه می دهد تا می رسد به «همراه»ی که در نیم متری من قرار دارد. به او که می زند، می زند روی ترمز. چشمم را باز می کنم، می بینم با صورت روی زمین افتاده. کف خیابان نقش بر زمینیم، در همان حال نگاهش می کنم، بریده بریده و هیجانی می گوید: «تصادف، تصادفی بود.» احساس می کنم سالمم. از آسیب دیدگی پشت دستم، می فهمم حتی فرصت بالا آوردن کف دست ها و سپر کردن شان را هم نیافته ام و همانطور با پشت دست با سپر «تصادف» کرده ام.

از جا بلند می شوم، نگاه می کنم به راننده؛ جوانی حدودا 30 ساله با ظاهر مذهبی. رفتارش هیچ شباهتی به «رانندگان تصادفی» ندارد. نه هول کرده، نه هیجان زده است، اثری از ترس در صورتش نیست و عینک دودی اش را هنوز هم درنیاورده. دو ثانیه چشم در چشم هستیم و پیاده نمی شود. خونم به جوش می آید، داد می زنم: «مرتیکه گه ...» و گیج و هیجان زده در حالی که درست نمی توانم راه بروم، می روم برای دعوا. بالاخره پیاده می شود و خیلی ریلکس و تحکمی می گوید: «فعلا برویم بیمارستان». یاد «همراه» نقش بر زمین می افتم. صورتش روی آسفالت کشیده شده، پای راستش می لنگد و با دست راست، آرنج چپش را گرفته. بلندش می کنم و سوار ماشین می شویم. «راننده نه چندان تصادفی» در نهایت اعتماد به نفس می گوید: «شما حق توهین ندارید، تا بیمارستان مودب باشید، زدیم، درستش می کنیم، البته عمدی نبود، یعنی اصلا ندیدمتان...». منظورش این است که «تصادف، تصادفی بوده». 

هیجانم خوابیده. عکس های رادیولوژی می گوید «همراه» آسیب جدی ندیده، فقط کمی ترکیبش به هم ریخته. من هم چلاق نشده ام. سطح «هشدار» را می فهمم. رو به «عامل»، پس از تحسین رانندگی و دقتش در تنظیم ضربه مورد نیاز، می گویم: «به حیوانات و وحوشی که این ماموریت را برایت نوشتند، بگو پیامتان را گرفتیم اما ما از این چیزها نمی ترسیم.» کفری می شود اما خجالت زده است. اثر عذاب وجدان را که در صورتش می بینم، می گویم: «احساس و عاطفه برای کار شما سم است، بر عواطفت مسلط باش آنچنان که بر فرمان و گاز مسلطی». می گوید چقدر بنویسم؟ به نگهبان بیمارستان می گویم شکایتی ندارم. 

مطمئن نیستم «عامل» پیامم را همانطور که گفتم به «آمر» برساند، شاید رودربایستی با مافوق باعث شود «حیوان» و «وحوش»ش را فاکتور بگیرد. نوشتن «تصادف نسبتا تصادفی» برای حراست از صحت پیام است.

الا ایها الوحوش! ما گر ز سر بریده می ترسیدیم، الان جزو عوامل شما بودیم. 

«همراه» هم می گوید ادامه بده. 


نوشته شده توسط : محمد حسین حیدری